تبليغاتX
ܓ تراژدی من و تو ܓ


ܓ تراژدی من و تو ܓ

!×من خواب می بینم، پس هستم

مدتهاست بر راه و جاده ای می روم که هیچ تابلو ونشانه ای ندارد،نمی دانم برگردم یا ادامه دهم ؟

 می ترسم برگشت از میانه راه شکست باشد وناتوانی،نه نیروی اول راه را دارم ونه اطمینان آنرا!

 شنیده ام دیگران به این راه می گویند رویا...!

 شب که وهم انگیز باشد،روزهایی که فردا را از یاد برده باشند،

 آفتاب که گرمی نداشته باشد، سرمای تن سوز ،چشمه بیدار بر آب ؛

 با همه این حرفها باز هم امید هست و انتظار ،

 و من غیر از این ها چه سرمایه ای دارم ؟

 بازی دو صورت دارد :برد یا باخت ،

 اما کسی که ندانسته بازی کند ، عجیب می بازد ...

 دیگر اسمش را بازنده نمی گذارند.او بازیگر نبوده و نیست ،

 او بازیچه بوده است...

 تنهایی ، طوفانی است کر.

 همه شاخه های خشک درخت زندگانی ما را می شکند.

 اما ریشه های زنده مان را در دل زمین ، استوارتر می کند !


 

نوشته شده توسط Saeid| |

با این یکی می شود بیست و یک پاییز...چشم به هم بزنی می شوم مثل چهل سالگی پدرم.!!

یک هفته ای می شود دلم عجیب تنگ است برایت ، نمی دانم از آمدن پاییز است یا...نمی دانم. ازآن روز میزم را به پای پنجره آورده ام ،تمام آسمانم همین پنجره است و همین یک پنجره کفایت می کند که از ابر سر ریز شوم و باران را بو بکشم.پاییز فصل بی مایگی خورشید است و باران های دل انگیز با رونوشت سرما خوردگی.
همین روزهاست که دلتنگی ابرها آسمان را بپوشاند و چه حیف اگر خانه ای پنجره نداشته باشد،خانه ای که پنجره ندارد؛آسمان ندارد،ابر ندارد،باران ندارد.
امروز بعد از اینکه پای همین پنجره دیدم که برگهای درختهای خانه روبرویی با نسیمی از بینشان سمفونی زرد و نارنجی را رهبری می کنند،پلک راستم می زند...
اگر مادر بزرگ اینجا بود،می گفت: " همین روزها مسافر داری "
.. ومن بی خبر از سفر کرده ام می دانم که مسافرهایی که هیچ وقت نمی روند در پاییز می آیند...!!

پاییز مبارک!!


نوشته شده توسط Saeid| |

اعتراف می کنم،
 که به لطف خدا همون سال اول دانشگاه قبول شدم..
اعتراف می کنم که با دیدن جوونای پر شور و نوآور منو به فکر انداخت تا در کنار درس یه کاری رو شروع کنیم...و شروع کردیم.
پویش موج سوم...حمایت از خاتمی و بعد هم موسوی.!
سایت راه انداختیم،مقاله نوشتیم و مردم رو خطاب قرار دادیم،اطلاع رسانی کردیم...
چند تا همایش برگزار شد و مردم....
پیرا اومدن،میون سالا اومدن،جوونا اومدن،زنا،مردا،مذهبیا،اونایی که مثلا کمتر مذهبی به نظر می رسیدن!
در میان هزاران نفر ناشناس،سرشناس ها،خانواده شهدا،نخبه های حوزه و دانشگاه اومدن، هنرمندا،ورزشکارا...و هرکس که ایران رو دوس داره و می خواد ایران رو به دست ایرانی بسازه؛اومدن!
اعتراف می کنم که یه مرتبه موجی در جامعه راه افتاد که ما رو هم متحیر کرد،یه مرتبه همه جا سبز شد،حتی ایرانی های خارج از کشورسبز شدند...!
خدا بهتر می دونه؛
که چه ناامیدی هایی رو که به امید بدل کردیم،چه رفتگانی رو که بازگردوندیم،چه فصل شدگانی رو که وصل کردیم،چه ایمانهای از دست رفته رو که بارور کردیم،چه غرورهایی خرد شده که بازساختیم،چه تهدیدها که به فرصت بدل کردیم...
اعتراف می کنم که انتظار داشتیم امید و اعتماد مردم در فضایی شفاف و پاسخگو حفظ می شد حتی اگه اسم نامزد اصلاح طلبا از صندوق رای درمی اومد...
اعتراف می کنم که خجالت می کشیم از اونایی که به ما اعتماد کردن و شرمنده ایم از اینکه اونچه می بایست مایه مباهات ملت ایران و جمهوری اسلامی باشه بهانه پز سیاسی و جریانی شده که به رای مردم اعتقادی نداره.
اعتراف می کنم اعمال فشار و محدودیت و بازداشت در مورد عده ای از برجسته ترین دولتمردای جمهوری اسلامی که سابقه درخشانی در مبارزه با رژیم سلطنتی دارن و از معماران ساختار مدیریتی این نظام به حساب میان؛برای ما خیلی سوال بر انگیزه و نگرانمون می کنه.
اعتراف می کنم که به خاطر فضای سیاسی سالهای اخیر انتظار نداشتیم که به سران سیاسی پویشگرا و اصلاح طلبا به خاطر داغ کردن تنور انتخابات مدال افتخار بدن ولی هرگز....هرگز انتظار فحش،توهین و تهمت،فشار و محرومیت و زندان مخصوصا در برابر چشم کسایی که خودشون داغ شکنجه رژیم پهلوی رو دارن؛انتظار ما نبود.
اعتراف می کنم...
باور داریم که جریانی در قدرت جمهوریت نظام رو هدف قرار داره و اسلامیت و استقلال کشور رو با خطری جدی روبرو کرده.
اعتراف می کنم....
اعتراف می کنم که ما مثل امام خمینی میزان رو رای ملت می دونیم.
اعتراف می کنم که بیشتر از هر زمانی احساس ترس می کنیم،چون معتقدیم حرکت مرموز و خطرناکی که میراث خوار انقلاب اسلامیه با نقاب طرفداری و دفاع،دنبال براندازی جمهوری اسلامیه و نابودی زیر ساختهای جامعه ایران.
اعتراف می کنم...
که نگرانیم،خیلی نگران،خیلی خیلی نگران...

 

نوشته شده توسط Saeid| |


راستی چه حکایتی است....

 چه حکایتی دارد اینکه کسی را که خیلی دوست داری؛هیچگاه به دست نمی آوری!

 در جاده زندگی برای بدست آوردنش پشت سرت دلهای شکسته بسیاری را جا می گذاری؛

 اما خودت نیز در جاده دیگری به پای چشمی....نگاهی....لبخندی،می سوزی و آب می شوی!

 چه حکایتی دارد....؟

 برایم بگو....می خواهم اینبار تو برایم بگویی....برایم قصه بگو....مثل همان قصه ها

 که مادر بزرگ برایمان می گفت و هیچ وقت تا آخرش بیدار نمی ماندیم و نمی فهمیدیم آخرش چه شد!

 ولی اینبار اصلا خوابم نمی آید....بگو....آمده ام تا گوش کنم.تا آخرش....

 نمی دانی....!

 خیلی وقت است دیگر خواب ندارم....آرام و قرار ندارم.

 درست از آن وقت که تو دیگری مثل خودت نبودی....از آن روز که من غریبه شدم!

 مدتهاست که خودم را رها شده در لذت مهربانیت سبک نیافته ام.!


هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی ودرد کجاست؛

 گاهی آنقدر شادی به من می بخشی که به گریه درمی آیم

 و گاه آنقدر زجرم می دهی که به خنده می افتم!..!

 

نوشته شده توسط Saeid| |

اکثریت همفکران ما که تعهد اجتماعی احساس می کردند و جوانی را در مبارزه فکری و آزادی خواهی بودند و رسالتشان بیداری و رهایی خلق بود تا ازدواج کردند ایستادند ، تا پدر شدند به رکوع رفتند، به سجود افتادند و به سقوط پامال ذلت و حرص و خودپرستی و پول جمع کردن مشغول شدند و کم کم هوای مردم خواهی و افکار حق پرستی از دلشان رفت و از سرشان پرید و افتادند توی بانک و سهام و بازار وکسب و کار و خانه و ماشین ولذت و تفریح و ... عوض شدند به طوریکه بعد از چهار ، پنج سال که همدیگر را می بینیم به غیر از قیافه آشنا و خاطره هایی مشترک هیچ پیوند و اشتراکی با هم نداریم.. شبها تا سحر با هم حرفها داشتیم و درد و دلها می کردیم و آرزوها داشتیم و اندیشه ها می پروراندیم ... اما حالا احوالپرسیمان که تمام می شود دیگر می مانیم که چه بگوییم..آری اگر کسی بخواهد برای خدا یا خلق که راه هر دو یکی است خود را فدا کند یعنی برای نان گرسنگان از نان خویش چشم بپوشد ، برای آزادی مردم ، اسارت خویش را بپذیرد،برای برخورداری محرومان محرومیت خویش را تحمل کند و برای آرامش خلق رنج خویش را استقبال کند ... در این راه همسر و فرزندان وی هستند که فدا خواهند شد ...صحبت از جامعه ای است که نیمی از آن خوابیده اند و افسون شده اند و نیمی دیگر که بیدار شده اند در حال فرارند...ما می خواهیم این خوابیده های افسون شده را بیدار کنیم و واداریم که بایستند و هم آن فراریها را برگردانیم و واداریم که بمانند و این کار ساده ای نیست. .
به خصوص اگر این را هم در نظر بگیریم که ما خیلی هم نیستیم و همان عده کمی هم که هستیم خیلی بینا و آگاه و تجربه دار و باهوش و لایق نیستیم و همان عده کمتری هم که هستیم بی غرض شخصی نیستیم و همان عده کمترتری که می مانیم باز همه مان با شهامت و قاطعیت و بی محافظه کاری و مصلحت بازی نیستیم و همین چند نفری هم که هم آگاهند و هم دانا و هم باهوش و هم لایق و هم تجربه دارند و هم بی باک و هم پاک و هم عاشق راه و خودباخته هدف چنانکه برای چنین کاری لازم است در این محیط معاویه وار بی شک اگر باشند چند تایی بیش نیستند و همین ها که هم باید خفته ها را بیدار کنند و هم رفته ها را برگردانند و این مسئولیتی سخت سنگین است و تعداد آنها که این مسئولیت را می توانند انجام دهند این اندازه کم در عین حال صد زنجیر برپای دارند و صد دستبند بر دست و صد ریسمان برگردن و صد شمشیر بر سر و صد مانع پیش پای و صد توطئه پشت سر و هر لحظه خطری و حادثه ای درکمین ... اینها اگر می خواهند کاری کنند باید عاشقانه کار کنند ، نه عاقلانه!!!


دکتر علی شریعتی

اینو پست کردم که یه چیزایی یادم بیفته....فقط همین....به هیشکیم ربطی نداره!


نوشته شده توسط Saeid| |


Design By : Night Skin